الهه بهشتی

خرید بک لینک
نزدیکی های غروب بود که تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم و وارد جاده مارپیچ و سنگلاخی که به سمت خانه ی مان می رفت شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دیدم پدر و مادرم بی آن که متوجه من باشند، به این سمت می آیند. همان جا ایستادم تا بالأخره رسیدند و متوجه من شدند. مادرم با تعجب پرسید:-تو این جا چیکار می کنی؟-داشتم میومدم یه سری به شماها بزنم. کجا دارید می رید؟-مگه تو خبر نداری؟-از چی؟-شوهرت ما رو دعوت کرده!-مین هیو؟ آخه برای چی؟-نمی دونم، گفت یه مهمونی خانوداگیه. چطوریه که تو خبر نداری؟نمی دانستم چه باید بگویم چون از هیچ چیز خبر نداشتم. آن روز از صبح مین هیو را ندیده بودم. با عجله به سمت خانه خانواده ی شوهرم دویدم. وقتی رسیدم، همه ی اعضای خانواده و همسایه ها جمع و با لباس رسمی نشسته بودند. حتی یئونگ و شوهرش هم آن جا بودند. مین هیو با اضطراب در مقابل همه ایستاده بود؛ طوری که گویی سخنرانی مهمی در پیش دارد. با دیدن من اضطراب چهره اش دوچندان شد و پرسید: " بالأخره اومدی؟ "-این جا چه خبره؟-یکم صبر کن الآن خودت می فهمی.نمی دانم چقدر گذشت تا پدر و مادرم از راه رسیدند و مین هیو آن ها را به قسمتی از خانه راهنمایی کرد تا بنشینند. هنوز بهت زده بودم و تمام تلاش هایم برای این که بفهمم چه در سرش می گذرد بی نتیجه ماندند. بالأخره زمان موعود فرا رسید و مین هیو به سمت من آمد و دست های الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 10:35

کوزه را روی دستم خم کردم و صورتم را با آب آن شستم. آب سرد مثل پتکی بود که به یک آن تمام اتفاقات روز گذشته را به یادم آورد. نمی توانستم باور کنم که این اولین روز جداییمان است و من این قدر آرام و بی هیاهو این واقعیت را پذیرفته ام. چرا همه چیز این قدر برایم عادی بود؟ چرا دوباره به این خانه بازگشتم؟ چرا هیچ اعتراضی نکردم؟ یعنی حتی خودم را لایق ناراحتی هم ندانستم؟ این سوال ها اولین جرقه هایی بودند که مرا به سمت اندیشیدن سوق دادند. اندیشیدن به وضع موجود و این قوانین مسخره ی دست و پاگیر. یاد حرف مین هیو افتادم که می گفت قوانین و خرافات را می سازند تا مردم را سرگرم کنند و آن ها را از اندیشیدن به مسائل مهم تر بازدارند. در این فکر بودم که چقدر خوب می شد اگر من هم می توانستم مثل مین هیو فکر کنم که احساس کردم کسی پشت سرم است؛ مین هیو بود. پس بالأخره وقتش رسید! می دانستم همین طور در سکوت سپری نخواهد شد و بالأخره دلایلش را برایم توضیح خواهد داد. با مهربانی گفت:-حتما خیلی جا خوردی.-انتظار نداشتم منو تو همچین موقعیتی قرار بدی.-می دونم کارم اشتباه بود ولی نمی تونستم حالت دیگه ای رو جز این تصور کنم چون مطمئنم اون طوری بیشتر ضربه می خوردی. می دونی میران؟ من خیلی فکر کردم، من نمی تونم به این زندگی ادامه بدم، نه فقط به خاطر تو بلکه به خاطر مادرم، پدرم، کل مردم این دهکده و حتی تمام مردم این کشور. من الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 10:35

شب اول، وقتی همه ی مهمان ها رفتند، مین هیو هم خانه را ترک کرد و من هم جرأت نکردم که چیزی از او بپرسم. مادرشوهرم اتاقمان را نشان داد و با مهربانی گفت: " نگران نباش، زود برمی گرده. حتما رفته خونه ی " کوآنگ هو ". از برادر به هم نزدیکترن. " تصمیم گرفتم تا قبل از این که برگردد، اتاق را کمی تزئین کنم. " هیوک "، برادر کوچکتر مین هیو را که هفت هشت سال بیشتر نداشت، فرستادم تا از تپه کمی برایم گل بچیند. وقتی گل ها را آورد، آن ها را پرپر کردم و روی تشک هایمان که از قبل آن جا پهن شده بود ریختم. چند شاخه شان را هم با دو عدد سیب قرمز، در مقابل آینه ی کوچکی درست بالای سرمان گذاشتم. لباس خواب حریری را که خواهر بزرگترم به عنوان هدیه ی عروسی برایم دوخته بود به تن کردم و به موها و لب هایم روغن معطر زدم. آن قدر منتظر ماندم تا در نهایت بدون آن که مین هیو را ببینم، خوابم برد. صبح خیلی زود با صدای مادرشوهرم بیدار شدم که از پشت در صدایم می کرد. نگاهی به اطراف انداختم اما خبری از مین هیو نبود. مادرشوهرم که انگار دیگر طاقتش طاق شده بود، وارد اتاق شد و گفت:-چقدر باید صدات کنم؟ عجله کن، دیر شده.-چی دیر شده؟ جایی قراره بریم؟-اگه دوست نداری غذا بخوری می تونی بمونی خونه ولی اگه قراره با ما سر یه سفره بشینی، تو هم باید به اندازه ما کار کنی.گفتم که، قبل از آن هرگز کار بیرون از خانه انجام نداده بودم برای همین الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 7:14

به نام آفریدگار کلمهدر دنیایی که ما زندگی می کنیم، رسومات و سنت های عجیب و غریب در تمامی اعصار بر زندگی مردم سایه افکنده و بشر همیشه زیر بار قوانینی که خودش وضع کرده، کمر خم کرده است. در داستان جدیدم که البته داستانی کوتاه است، به سراغ یکی از این سنت های قدیمی که در شرق رایج بوده رفته ام، یکی از سنت های کنفوسیوسی (مشهورترین فیلسوف، نظریه پرداز سیاسی و معلم چینی) که طبق آن، زنی که شوهرش بمیرد یا از او جدا شود، همچنان باید با خانواده ی شوهر خود زندگی کند و اگر بخواهد نزد خانواده ی خود برگردد، در اکثر مواقع پذیرفته نمی شود. در این داستان سعی کرده ام زنی را تصور کنم که قربانی این سنت می شود. آن روز صبح هم می توانست یک صبح تکراری و نفرت انگیز دیگر مانند تمام این سال ها باشد اما به واسطه ی خبری که مادرشوهرم داد، این اتفاق نیفتاد. البته او این خبر را مستقیما به من نداد چون خیلی از من خوشش نمی آمد و مطمئنم اگر مجبور نبود، حتما مرا از خانه بیرون می کرد گرچه من خود نیز تمایلی به این همزیستی "غیر مسالمت آمیز" نداشتم. در واقع همه ی ما "مجبور" به زندگی در کنار یکدیگر بودیم چون اگر این کار را نمی کردیم، یکی از سنت های مهم این سرزمین را زیر پا گذاشته بودیم. طبق این سنت، زن بیوه یا مطلقه همچنان موظف است با خانواده ی شوهرش زندگی کند. هشت سال پیش، خانواده ام مرا مجبور به ازدواجی کردند که تمایلی ب الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 16:36

3هرگاه به یاد خاطراتی که در کودکی و قبل از ناپدید شدن مادرم داشتم می افتم، احساس می کنم که آن سال ها در رویایی طولانی غوطه ور بوده ام و هیچ کدامشان واقعیت ندارند. می دانید؟ نبودن کسی یک درد است و دلیل نبودنش دردی دیگر اما وای به حال کسی که نداند عزیزش به چه دلیل نیست؟ چراکه ندانستن، بسیار دردناکتر از دانستن و حسرت خوردن است. وقتی مادرم ناپدید شد، حدودا یازده سال داشتم؛ شاید مهم ترین زمانی که یک دختر به وجود مادرش نیاز دارد، ابتدای دوران بلوغ، ترس ها و استرس ها و قدم گذاشتن به دنیای بزرگترها. با این که مادربزرگ ها و عمه ام سعی می کردند حواسشان به من باشد و تنهایم نگذارند اما چقدر؟ تا کی؟ رفته رفته آن ها هم رابطه شان کمرنگ و کمرنگتر شد و رفتند پی زندگی خودشان. اگر هم خیلی لطف می کردند، هر چند وقت یک بار برای رفع تکلیف زنگی می زدند یا به خانه مان می آمدند. اما هرچقدر هم که دیگران سعی در کمک کردن داشته باشند، باز هم مسئولیت یک خانه، روی دوش اهالی آن است. برای این که مسئولیت یک خانه به دوشم بیفتد کمی کوچک بودم اما با کمک پدرم و آرین، می توانستم از پس آن بربیایم. اما درد من این نبود، درد من نبودن مادرم بود! درد من روز به روز تحلیل رفتن پدرم در مقابل چشمانم بود که غصه هایش را درون خودش می ریخت و شب ها که همه می خوابیدند، صدای گریه کردنش را از پشت در می شنیدم. درد من آرین بود که پس از گذش الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

4از همان ابتدا می دانستم که سر و گوشش می جنبد و چشمش دنبال پدرم است. زنیکه ی حسود چشم نداشت رابطه ی خوب پدر و مادرم را با هم ببیند، این را از نگاه هایش می فهمیدم که یک دنیا حسرت درونش نهفته بود. از این که مدام سعی می کرد سر صحبت را با پدرم باز کند و حتی اگر امکان داشت، سعی می کرد فرصت مناسبی ایجاد کند و با او تنها باشد؛ مثل همان شبی که آب نمک را از دستم قاپید و با عجله به حیاط رفت. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اما چون مادرم برای آبکش کردن برنج صدایم کرده بود نتوانستم کاری کنم و دست آخر هم آن قدر فکرم پیش آن ها بود که دستم را سوزاندم. مادر بیچاره ام با خنده گفت:-چیه آیدین، حواست کجاست؟ نکنه عاشق شدی؟نمی دانست کسی که عاشق شده من نیستم، بلکه شیوا خانم، رفیق شفیقش است وگرنه چه دلیلی داشت بردن یک آب نمک آن قدر طول بکشد؟ به روی خودم نیاوردم و از آشپزخانه بیرون رفتم. خواستم به سمت حیاط بروم که همان لحظه شیوا داخل شد و با تعجب به من نگاه کرد، طوری که انگارفهمیده بود می خواستم مچش را بگیرم و لابد در دلش هم خدا را شکر کرده که لو نرفته است.گذشت و گذشت تا چند ماه بعد که برای کاری به مطب پدرم رفته بودم. می خواستم در مورد کاری با او مشورت کنم و مقداری پول بگیرم. کارم که تمام شد، از مطب بیرون آمدم و منتظر تاکسی بودم که چهره ی آشنایی دیدم. دنبالش کردم و دیدم که بله، خودش است! شیوا خانم با پدر الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

5دو سه ماه از شبی که با شیوا صحبت کرده بودم می گذشت و هیچ خبری نشده بود. با خود گفتم شاید از حرف زدن با من پشیمان شده به همین دلیل چیزی به روی خودم نیاوردم. یک روز بیکار در مطبم نشسته بودم که سر و کله اش پیدا شد. از این حضور ناگهانی تعجب کرده بودم به همین دلیل بعد از خوش آمد گویی سریع پرسیدم:-این جا رو چطوری پیدا کردید؟لب هایش را جمع کرد و گفت:- از ترانه پرسیدم.-اون وقت ترانه نپرسید که آدرس این جا رو برای چی می خواید؟-چقدر زود باورید! واقعا فکر کردید انقدر احمقم که بخوام از ترانه بپرسم؟ خوشبختانه این روزا اینترنت همه چی رو راحت کرده.-که این طور، البته در مورد قضیه ی زودباوری باید بگم که موضوع چیز دیگه ایه، در واقع من بنا رو بر اعتماد به بیمار می ذارم و سعی می کنم تا جایی که ممکنه، همه ی حرفاشو باور کنم.چهره اش برآشفت و گفت:-گفتم که، دلم نمی خواد باهام مثل یه بیمار رفتار کنید!-پس چرا اومدید این جا؟-چاره ی دیگه ای هم داشتم؟ از اون گذشته، پسرتون آیدین هم که قبل من این جا بود، نکنه اونم بیمارتونه؟با تعجب و البته شاید کمی ترس پرسیدم:-آیدین شما رو دید؟پوزخندی زد:-البته اون طرف خیابون وایساده بود ولی فکر کنم دید!نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم:-بد شد که! بگذریم، بهتره شروع کنیم.-این جا نه! راستش خیلی راحت نیستم این جا. حس بدی بهم می ده.-پس کجا؟ خونه که نمیشه، این الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

مردد بودم که جواب بدهم یا نه، آخر اگر می پرسید کجا هستم چه پاسخی باید می دادم؟ در همین افکار بودم که شیوا پرسید:-پس چرا جواب نمی دید؟پاسخ دادن به سوال های ترانه منطقی تر و راحت تر از پاسخ دادن به سوال شیوا بود پس دکمه ی سبز رنگ را لمس کردم:-جانم عزیزم؟صدای پرانرژی و شاد ترانه مجابم کرد که انتخاب درستی کرده ام:-کجایی پس؟ بارون داره میادا، اولین بارون پاییزی.-حواسم هست، الآن میام پیشت.-زود باش تا آسمون قهر نکرده. منتظرما!همان طور که فکر می کردم چطور باید این ملاقاتِ هنوز شروع نشده را تمام کنم، تلفن را قطع کردم. شیوا به کمکم آمد و گفت:-پس باید برید؟-اولین باری که به هم ابراز علاقه کردیم، پاییز بود ولی هر جفتمون تاریخش رو فراموش کردیم اما خوب یادمونه که اون روز اولین بارون پاییزی بارید. واسه همین، پاییز هر سال به محض باریدن اولین بارون، سالگرد اون روز رو جشن می گیریم. می دونید؟ از یه جهت هایی هم این طوری بهتره، مثلا این که هردوتامون سورپرایز می شیم و مثلا می فهمیم که اِ، امروز باید کنار هم جشن بگیریم. مثل همین الآن.با لب و لوچه ی آویزان لبخندی زد و گفت:-چقدر جالب، من چقدر بد شانسم پس!-البته تا یه جایی می رسونمتون.با حالتی که تلفیقی از تمسخر و شیطنت بود گفت:-واقعا لطف می کنید!***تمام مدت که در ماشین بودیم، سرش را به شیشه چسبانده و باران را که رفته رفته تندتر می شد تماشا الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

بالأخره به حرف آمد و برایم از تمام تنهایی هایی که کشیده بود گفت. احساس می کرد زندگی اش طلسم شده یا کسی او را نفرین کرده که این طور دور و برش خالی ست. گفت که دنبال نیمه ی گم شده اش می گردد اما هر چه می گردد کمتر پیدا می کند.-سی و پنج سالم داره تموم می شه اما هر روز تنهاتر می شم، هر روز بیشتر حس می کنم که یه نفر باید باشه، ولی نیست. نمی دونم چی کم دارم. آخه شما که نمی دونی، خیلی از دوستام از من زشت تر بودن یا حتی سواد درست و حسابی نداشتن، بیشترشون استقلال مالی یا از نظر من حتی آمادگی ازدواج رو هم نداشتن اما الآن دارن با بچه هاشون سر و کله می زنن. اون وقت من، من که فکر کنم حداقل یه مورد معمولی باشم، حتی یه خواستگار معمولی هم ندارم. چیزی که بیشتر منو اذیت می کنه، خواستگارای سطح پایینی هستن که اصلا فکر نکرده ردشون می کنم. ولی وقتی تعدادشون زیاد می شه با خودم فکر می کنم که نکنه لیاقت من همینه؟ نکنه سطح خودمم همینه؟-البته لیاقت آدما رو کسایی که دوستش دارن تعیین نمی کنن، بلکه کسایی که اون شخص دوستشون داره تعیین می کنن.-من بدبخت حتی کسی رو ندارم که دوستش داشته باشم!-فکر می کنم مشکل همینه، وگرنه همه ی مواردی که گفتی به محض ورود عشق کنار می رن.-خب می گید چیکار کنم؟ مثلا شما برای آدمی مثل من چه پیشنهادی می تونید بدید؟واقعا چه پیشنهادی می توانستم بدهم؟ مثلا بگویم از این به بعد بیشتر به خو الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

6در این دنیا هیچ کسی وجود ندارد که بشود همه ی حرف ها را به او زد. یک حرف هایی را فقط به مادر می شود گفت، یک حرف هایی را فقط به همسر و من آن دسته از حرف هایی را که فقط به خواهر می توان گفت را، چون هرگز خواهری نداشتم، به شیوا می گفتم. شاید آن اوایل شیوا فقط یک همکار بود، اما خیلی نگذشت که جایش را به یک دوست صمیمی و بعد از آن به یک خواهر داد. حتی بچه ها و آرش هم او را دوست داشتند و از رفت و آمدهایش استقبال می کردند، البته به جز آیدین که این اواخر کمی بدقلقی می کرد.سرم گرم زندگی و کارم بود که ناگهان متوجه شدم دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. آیدین عصبی و پرخاشگر شده بود، آرش کمتر در خانه پیدا می شد و توضیح قانع کننده ای هم برای غیبت هایش نمی داد و از همه عجیب تر، رفتارهای شیوا بود. او دیگر به هیچ وجه آن آدم سابق نبود! کمتر حرف می زد و اگر به قول آرش قبل از آن می شد از چشمهایش به غمِ وجودش پی برد، حالا دیگر در تک تک حرکات و رفتارش می شد این غم را دید. چند بار سعی کردم با او حرف بزنم اما چیزی بروز نمی داد تا این که یک شب، حرف های عجیبی زد. چون از آن دسته آدم های مغرور بود که هرگز به ضعف خود اعتراف نمی کنند، وقتی آن طور عاجزانه از تنهایی و اتفاقی که آن اواخر برایش افتاده بود صحبت کرد، خیلی متعجب شدم ولی چون قضیه را خیلی سربسته تعریف کرد کاری از دستم بر نمی آمد که برایش انجام بدهم. یک روز ص الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی